شاه مقصود

ای آخرین شاهنامه، افسانه بی‌ادامه، بی سنگ و کَباده بابا

شاه مقصود

ای آخرین شاهنامه، افسانه بی‌ادامه، بی سنگ و کَباده بابا

شاه مقصود

در یک روز پاییزی در همین تهران به دنیا آمدم. روزگار خوش کودکی طی شد و نفهمیدم کی با سر افتادم وسط مشکلات زندگی، یک روز به خودم آمدم و دیدم دیگر نه رویایی برایم باقی‌مانده نه آروزیی دارم. شب و روزم شده است کار و کار و کار، آنجا بود که تصمیم گرفتم دستم را به زانو بگیریم و جلوی روزگار قد علم کنم تا دوباره رویاهایم را پس بگیریم. از آن روز شروع کردم به فیلم دیدن، کتاب‌ خواندن، گوش دادن به موسیقی و نوشتن و نوشتن و نوشتن، می‌نویسم شاید روزی، جایی نویسنده‌ای باشم.
به بخش پیوندهای روزانه هم سر بزنید، لینک‌های جالبی که پیدا کنم در این قسمت با شما به اشتراک می‌گذارم.

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پیوندها

Click jacking

همه چیز از اینجا شروع می‌شود که صاحب یک وبسایت یا یک وبلاگ تصمیم می‌گیرد که آمار بازدیدش را بالا ببرد، چرا که بازدید بیشتر یعنی درآمد بیشتر از تبلیغات و چه ابزاری بهتر از موتورهای جستجو برای بالابردن آمار بازدید کنندگان؛ برای بالا بردن آمار بازدید یک راهش این است که مدیر وبلاگ یا وبسایت وقت بگذارد و محتوای دست اول و جذاب تولید کند تا مخاطبین را به صفحه‌اش جذب کند یک راه دیگرش هم چیزی است که من به آن می‌گویم کلیک دزدی.
در تعریف این پدیده زشت اینطور آمده است که کلیک دزدی یا click jacking یک روش جهت فریب دادن کاربران وبسایت برای کلیک روی لینک مخرب است. اما همیشه لینک مخربی در کار نیست گاهی این تلاش جهت فریب دادن کاربر برای ورود به یک وبسایت است. یک زمانی بود که بعد از جستجوی یک عبارت در گوگل وقتی روی لینک یکی از سایت‌ها کلیک می‌کردیم در ابتدا کلی تبلیغ از سر و کول‌مان بالا می‌رفت. بعد از اینکه یکی یکی تبلیغات را می‌بستیم تازه می‌دیدیم که هیچ مطلبی در آن صفحه وجود ندارد و تنها چند خط کلمات کلیدی است که برای جذب مخاطب از گوگل نوشته شده است. خوشبختانه گوگل متوجه این پدر سوخته بازی شد و با تغییر الگوریتم‌های جستجویش رنک این دست وبسایت‌ها را پایین آورد و مدیران سایت‌ها مجبور شدن دست از این روش کثیف جذب مخاطب بردارند. اما حالا روش جدیدی جایگزین روش قبلی شده است.
نام این روش جدید «نرم‌افزار جستجوگر» است. یک نمونه‌اش را که من اسکرین‌شات گرفتم می‌توانید در ابتدای یادداشت ببینید. مدل کار این نرم‌افزارهای جستجوگر به این صورت است که مطالب را در سایت‌ها و وبلاگ‌های دیگر پیدا می‌کنند و بعد به صورت خودکار یک مطلب با همان عنوان ایجاد می‌کنند و به مطلب اصلی لینک می‌دهند و با این ترفند ابتدا کاربر را به سایت خودشان می‌آورند و تبلیغ باران می‌کنند و بعد از آنجا به سایت اصلی ارجاع می‌دهند. انبوه سایت‌هایی که از این روش کثیف استفاده می‌کنند باعث می‌شود که کلی از وقت و حجم اینترنت شما تلف شود. امیدوارم گوگل بار دیگر با الگوریتم‌هایش به جنگ این وبسایت‌ها برود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۹:۲۲

یک لیوان شیرکاکائو نه چندان گرم برای یک صبحانه دیروقت مناسب است. شیرکاکائو را که سر می‌کشم لباس می‌پوشم و از خانه بیرون می‌زنم.با دوستم قرار دارم بروم بیرون، کجا خودم هم نمی‌دانم. از خانه که بیرون می‌روم به ذهنم می‌رسد که خوب است برویم خیابان ولیعصر و کمی قدم بزنیم. به دوستم زنگ می‌زنم و قرار می‌گذاریم ایستگاه تئاتر شهر همدیگر را ببینیم. دیر رسیدم، او جلوتر روی صندلی نشسته و منتظر من است. با هم دست می‌دهیم و همدیگر را می‌بوسیم، نه آنکه خیال کنید اهل ماچ و بوسه هستیم خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم. تقریبا دو سالی می‌شد، در این مدت من خدمت سربازی را تمام کرده بودم و او هم لیسانش را گرفته بود. از مترو بیرون آمدیم، خیابان ولیعصر را به سمت میدان بالا رفتیم. ساعت یازده روز جمعه بود و از هیاهوی همیشگی ولیعصر خبری نبود. همینطور که قدم می‌زدیم از خاطرات دور و دراز گذشته برای هم تعریف می‌کردیم. از روزهای هنرستان و بعد هم دانشگاه و از روزهایی که از هم دور افتادیم. می‌گفتیم و راه می‌رفتیم و به عابرین پیاده و تک و توک مغازه‌های باز نگاه می‌کردیم تا اینکه رسیدیم به میدان، کمی نشستیم که نفس تازه کنیم. شهر داشت دوباره شلوغ می‌شد.
کمی که خستگی در کردیم راه افتادیم، اینبار بلوار کشاورز را انتخاب کردیم. مسیرمان که عوض شد حرف‌مان هم عوض شد. هرچقدر در طول خیابان ولیعصر راجع به گذشته حرف زدیم در بلوار کشاورز از آینده گفتیم. از بیم و امیدهایمان و اینکه چکار باید بکنیم. گفتیم و رفتیم تا رسیدم سر وصال، وصال را به سمت انقلاب پایین آمدیم. دم بیمارستان آریا عده‌ای نشسته بودند و مثل ابر بهار گریه می‌کردند. خوشم نمیاد که به ایستم و ناراحتی دیگران را تماشا کنم، پا تند کردم که سریع از آنجا رد شوم و در این حین از ناله مادر مادر دختری که بیشتر از بقیه بی‌تابی می‌کرد ملتفت شدم که ماجرا از چه قرار است. از جماعت مادر مرده گذشتیم و به مسیرمان ادامه دادیم. دوباره رسیدیم به خیابان انقلاب و دوباره به سمت تئاتر شهر حرکت کردیم. سفر کوتاهمان در همانجایی که شروع شد خاتمه یافت اما اینبار دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم. کمی غٌر برایمان مانده بود، غٌرها را که زدیم و تمام شد سوار مترو شدیم و برگشتیم خانه، حالا که این یادداشت را می‌نویسم دقیقا نیمه شب است.
احتمالا آن دختر مادر مرده که امروز جلوی بیمارستان آنجور بی‌تابی می‌کرد الان دیگر نه اشکی دارد نه جانی، با یک بغض به چه گندگی، اینقدر این پهلو آن پهلو شده تا خوابش ببرد. آن پیرمرد دستفروش سر بلوار کشاورز که با ما شوخی کرد بعد از کم کردن دخل امروزش با خرج خانه‌اش یک آه از ته دل کشیده و سرش را به آسمان بلند کرده و با جمله خدا بزرگ است خودش را دلداری داده و حالا هم خواب است. دوست من هم احتمالا خوابیده است.
چه کسی می‌داند این‌ها امشب چه خوابی می‌بینند، من که امشب بخوابم چه خوابی می‌بینم. شاید آن دختر خواب می‌بیند که مادرش هنوز روی تخت بیمارستان مریض اما زنده خوابیده است، شاید آن پیرمرد در خواب یک کار و بار درست و حسابی دارد و دیگر مجبور نیست که دستفروشی کند، شاید دوست من هم در خواب از این سال‌های تیره گذشته است؛ حالا در خواب صاحب یک شغل درست و حسابی است، ازدواج کرده و بچه‌ دارد و دیگر نگران آینده نیست. من هم شاید خواب ببینم که تو این یادداشت را در لپ‌تاپم می‌خوانی و بعد می‌گویی چقدر خوب نوشته‌ای، من هم انگشت‌هایم را در هم گره می‌زنم و می‌گویم اما کامل نیست؛ رویم نشد از آن پیرمردی بنویسم که جلویمان را گرفت و از ما پول خواست اما بدتر از او بودیم و از کنارش رد شدیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۷

DNA

بعد از اینکه هی‌جیانکوی ادعا کرد که یک زن چینی توانسته یک دو قلوی دختر سالم را که با استفاده از روش‌های اصلاح ژنتیکی در برابر ویروس HIV مقام شده‌اند به موفقیت به دنیا بیاورد سیلی از نظرات منفی و بدبینانه به راه افتاد، تا جایی که به تعبیر بعضی‌ها جیانکوی با این کارش در جعبه‌ای پر از بدبختی را باز کرد.
جدا از مباحث بی‌پایانی پیرامون این موضوع چه از جنبه علمی و چه از جنبه اخلاقی به وجود آمده است اگر کمی روشنفکرانه به این قضیه فکر کنیم متوجه می‌شویم که این گام کوچکی است از مسیر طولانی که می‌تواند آینده بشر را به کلی دگرگون کند و ما دیر یا زود باید آن را بپذیریم. برای قرن‌ها ژن انسان دستخوش تغییراتی بوده که این تغییرات همیشه هم به سوی تکامل نبوده است حالا علم ابزاری را در اختیار ما قرار داده است که با دستکاری در ژن‌ها، خودمان را ویرایش کنیم. ابزاری که مانند خیلی چیزهای دیگر در این دنیا دو جنبه تاریک و روشن دارد.
جنبه روشن اصلاح ژنتیکی این است که ما می‌توانیم خیلی از بیماری‌هایی که امروزه لاعلاج هستند را درمان کنیم، معلولیت‌ها را در جنین شناسایی و اصلاح کنیم، خودم را با زندگی در فضا وفق دهیم و خیلی چیزهای دیگری که در این لحظه به ذهن من نمی‌رسد. از آن طرف جنبه تاریک این توانایی را می‌توان در تفکرات راسیستی جستجو کرد که با دستیابی به این تکنولوژی و ایجاد نسلی از ابر انسان‌ها بار دیگر سعی می‌کنند مردم را به اسارت بگیرند و جهان را در تب جنگی دیگر بسوزاند و یا دولت‌های خودکامه‌ای که با ایجاد تغییرات ژنتیکی ابر سربازهایی را برای جنگ خلق و تربیت می‌کنند.
به هر حال چه خوشمان بیاید چه نه قطار تغییرات به راه افتاده است، ما می‌توانیم در حالی که غر میزنیم دور شدن این قطار را تماشا کنیم یا اینکه سوار براین قطار بشویم و تمام تلاشمان را به کار بگریم که جنبه تاریک علم فاجعه‌ای جدید ایجاد نکند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۶:۵۹

ClashRoyal

احتمالا شما که این مطلب را می‌خوانید روی تلفن‌همراه‌تان این بازی را نصب دارید یا حداقل دیگران را در مترو و اتوبوس یا در مهمانی‌ها دیدید که با این بازی سرگرم هستند. اگر خودتان «کلش رویال» باز هستید که هیچ ولی اگر تا بحال این بازی را انجام ندادید شاید از خودتان بپرسید مگر این بازی چه دارد و من هم در این یادداشت قصد دارم توضیح بدم که این بازی چه دارد.

کلش رویال شاهکار دیگری از سوپرسل است که قبل از این با بازی «کلش اف کلنز» همه را درگیر خودش کرده بود. سوپرسل این بازی را در سال ۲۰۱۵ معرفی کرد و در این چند ساله به قدری این بازی خوب بود که بیشتر از ۲۴ میلیون بار تنها از فروشگاه گوگل پلی دانلود شده است. این بازی در ابتدا با تعدادی از کارکترهای بازی کلش اف کلنز و چند کارکتر جدید معرفی شد. با ویدیوهایی که از معرفی این بازی در اینترنت دیدم به نظرم رسید که بازی بچگانه‌ای باشد و به همین خاطر زحمت امتحان کردنش را به خودم ندادم تا اینکه یک روز دیدم برادرم این بازی را نصب کرده و مشغول بازی کردن است. تبلت را ازش گرفته و نیم ساعت بعد داشتم این بازی را روی گوشی خودم انجام می‌دادم.

دو برج دیدبانی، یک برج پادشاه، یک رودخانه و دو پل شما باید نیروهایتان را به سمت برج‌های حریف بفرستید تا برج‌های حریف را تخریب کنید با هر ساختمانی که خراب کنید یک تاج می‌گیرید. اما یک لحظه صبر کنید، حریف هم بیکار نشسته که شما ساختمان‌هایش را تخریب کنید. در برابر نیروهای شما از خودش دفاع می‌کند و به نوبه خودش به ساختمان‌های شما حمله می‌کند. در واقع کلش رویال شبیه به یک نبرد تن به تن است.

شاید شما این مطالب را بخوانید و بگوید که چه، اما وقتی یکبار این بازی را انجام دادید و مزه‌اش رفت زیر دندانتان سخت می‌توانید ازش دل بکنید. محیط جذاب با رنگ‌های خیره کننده، کارکترهای متنوع که روز به روز به تعدادشان افزوده می‌شود، حرکت جالب این کارکترها در زمین بازی، نحوه ضربه زدن و صدا گذاری آن‌ها، نبردهای دو در مقابل دو که می‌توانید در کنار دوستانتان بجنگید و ... دست به دست هم دادند تا این بازی تبدیل به یکی از بهترین بازی‌های بشود که می‌توانید روی تلفن همراه تجربه‌اش کنید.

اگر تا بحال کلش رویال را تجربه نکردید امیدوارم این یادداشت محرکی باشد که این بازی را نصب کنید و ازش لذت ببرید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۷ ، ۰۹:۳۶

J.D Salinger

رمان ناطور دشت شاخص‌ترین اثر نویسنده فقید آمریکایی جروم دیوید سالینجر است. این رمان در ابتدا به صورت داستان دنباله‌دار منتشر شد. در ابتدا به خاطر لحن کتاب خیلی توسط منتقدان جدی گرفته نشد اما در آینده همین کتاب باعث به شهرت رسیدن سالینجر شد. شاید دلیلش قتل جان لنون، اسطوره بی‌همتای موسیقی راک و موسس گروه بیتلز به دست مارک دیوید چپمن باشد. چپمن بارها ادعا کرد که انگیزه اصلی کشتن لنون بعد از خواندن کتاب ناطور دشت به او الهام شده است.

کتاب ناطور دشت داستان سه روز از زندگی یک نوجوان شانزده ساله به نام هولدن کالفید است. هولدن نمونه یک نوجوان سرکش است که با همه چیز و همه کس سر ناسازگاری دارد. هولدن در آستانه کریسمس از مدرسه اخراج شده است و قصد دارد تا زمانی که نامه مدیر مدرسه راجع به اخراج شدنش به دست پدر و مادرش نرسیده به خانه برنگردد.

شیوه روایت کتاب بسیار جذاب است و پایان بندی فوق‌العاده‌ای دارد که من را جدا غافلگیر کرد. سالینجر در این کتاب به خوبی ثابت کرده که چه نویسنده چیره دستی است. حس تعلیقی که در سرتاسر کتاب وجود دارد بی‌نظیر است. هربار که نفس را در سینه‌تان حبس می‌کنید و می‌گوید الان است که یک اتفاقی بی‌افتد نویسنده خیلی راحت از کنارش می‌گذرد و شما را همچنان در بلاتکلیفی نگه می‌دارد. این اتفاق اینقدر می‌افتد که بالاخره شما تسلیم می‌شود و دست از حدس زدن ادامه کتاب برمی‌دارد و در نهایت پایان‌بندی غافلگیرانه‌ کتاب از راه می‌رسد.

اگر این کتاب را نخواندید پیشنهاد می‌کنم حتما بخوانید، اگر هم قبلاْ این کتاب را خواندید خوشحال میشم نظرتان را راجع به این کتاب بنویسید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۱

Nuclear waste

روزی معلم مدرسه به ما گفت که انرژی هسته‌ای جزء انرژی‌های پاک است. آن روز ما حرف او را قبول کردیم اما بعدتر متوجه شدم که این انرژی آنقدرها هم پاک نیست. ضایعات به جا مانده از فرایند شکافت هسته‌ای به شدت پرتوزا هستند و برای از بین رفتن به زمان خیلی خیلی طولانی ۱۰۰ هزار سال نیازمندند. کاری که ما امروزه انجام می‌دهیم این است که ضایعات هسته‌ای را به صورت مهر و موم شده در اعماق زمین دفن می‌کنیم تا در ۱۰۰ هزار سال آینده از ببین برود. به نظر روش امن و بی‌نقصی می‌آید اما به این فکر کنید که ۱۰۰۰ سال دیگر مردم از کجا باید بداند زیر پایشان چه خبر است، راستش تا به حال این موضوع به ذهن من نرسیده بود تا اینکه یک مطلب جالب با عنوان «آیندگان و چالشی به نام آدرس گورستان‌های هسته‌ای» را در وبسایت یورو نیوز خواندم. این مطلب بقدری جالب بود که من را وسوسه کرد تا دست به کیبورد شوم و این یادداشت را بنویسم تا افکار خودم را با شما در این مورد شریک شوم.

شاید بگویید می‌توانیم آدر این گورستان‌های هسته‌ای را روی کاغذ بنویسم یا روی یک دیسک سخت از یک جنس مقاوم ذخیره کنیم تا آیندگان به راحتی از آن استفاده کنند. اما فراموش نکنید که ۱۰۰ هزار سال واقعا زمان طولانی است و امکان از بیین رفتن کاغذ یا دیسک سخت وجود دارد، اگر هم این اطلاعات از ببین نرود تضمینی نیست که آیندگان بتوانند آن را بخوانند و متوجه محتوایش شوند. همانطور که در متن اصلی توضیح داده شده زبان یک پدیده سیال است و مدام در حال تغییر؛ همین الان خود ما به سختی می‌توانیم آثاری که در چند قرن گذشته نوشته شده را بخوانیم. به همین خاطر متفکران به دنبال راه‌های دیگری می‌گردند. انتقال اطلاعات از طریق هنر و اعلائم گرافیکی یکی از این راه‌‌ها است. این روش هم در نگاه اول مناسب به نظر می‌رسد اما مشکل اینجاست که هرکس تفسیر خاصی از این مفاهیم گرافیکی خواهد داشت و روش مناسبی برای انتقال اطلاعات نیست.

روش‌های جالب دیگر عبارتند از تاسیس فرقه اتمی که اطلاعات مربوط به گورستان‌های اتمی را در قالب داستان و افسانه، سینه به سینه به نسل‌های آینده منتقل کند، اصلاح ژنتیکی گربه‌ها تا در نزدیکی گورستان‌های اتمی تغییر رنگ بدهند، کپسول زمان، ساخت «استون هنج» برروی گورستان‌های هسته‌ای و انتقال اطلاعات مربوط به زباله‌های هسته‌ای به وسیله ادبیات و فلسفه، شاید بعضی از راه‌حل‌ها در نگاه اول احمقانه به نظر برسند اما وقتی خوب درباره آن‌ها فکر می‌کنیم می‌بینیم که چندان هم دور از عقل نیستند.

اما نظر من این است که این مشکل آنقدرها هم که می‌گویند مشکل بزرگی نیست. همین الان خطر گرم شدن زمین و تغییرات آب و هوایی که به تبع آن به وجود آمده بزرگترین خطری است که زندگی روی زمین را تهدید می‌کند. احتمال اینکه بشر تا هزار سال آینده سیاره زمین را ترک کنند و زمین خالی از سکنه بشود خیلی زیاد است. حال بیاید فرض کنیم که تا هزار سال آینده انسان‌ها همچنان به زمین چسبیده‌اند و جایی نرفته‌اند، یک چیزی که این دانشمندان در نظر نگرفته‌اند پیشرفت فناوری تا آن زمان است. امروزه ما با استفاده از تصاویر ماهواره‌ای دست به اکتشاف معادن میزنیم آیا انسانی که در هزار سال آینده زندگی می‌کند ابزار و فناوری لازم برای پیدا کردن گورستان‌های هسته‌ای را در اختیار ندارد، و یک نکته دیگر اینکه این پسماندهای هسته‌ای امروزه زباله به حساب می‌آیند شاید در آینده‌ای نه چندان دور شیوه‌ای برای بازیافت این پسماندها ابداع شود و این مسئله به کلی حل شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۹:۵۳

mental asylums

دوران نوجوانی من مصادف بود با زمانی که تب رپ فارسی به بالاترین میزان خودش رسیده بود. آن روزها فکر و ذکر ما رپ بود و اگر روزی رپ گوش نمی‌کردیم آن روز برای ما شب نمی‌شد. آن روزها هر روز یک رپر جدید پیدا می‌شد و حتی من و دوستانم هم به این فکر افتاده بودیم که رپر بشیم. یادمه آن وقت‌ها تا به هم می‌رسیدیم می‌پرسیدم رپ جدید چی داری و بعد بلوتوث‌مان را روشن می‌کردیم و با همدیگر تبادل آهنگ می‌کردیم. هیچکس، یاس، حسین ابلیس، ساسی مانکن، رضا پیشرو، حسین مخته و امیر تتلو و خیلی‌های دیگه که الان اسم‌شان یادم نمی‌آید اما یک روزی همه دنیای کوچک ما بودند. هم سبک موسیقی‌شان برایمان جالب بود هم اسامی مستعاری که برای خودشان انتخاب می‌کردند.

حالا چند سالی از آن روزها گذشته، دیگر تب رپ آنقدرها هم داغ نیست. ترند این روزها بهنام بانی و حمید هیراد هستند، سلیقه موسیقی من هم تغییر کرده و دیگر کمتر سراغ رپ و رپرها میروم اما هنوز هم هرازگاهی رپ گوش می‌کنم. موضوع این یادداشت هم یک موزیک ویدیویی است که از یک رپر به نام «آرمین ۲ای‌اف‌ام» که همین چند روز پیش دیدم به نام «صدامو داری؟».

چیز زیادی از متنش یادم نیست اما ویدیوی جالبی داشت. در پرده اول ما خواننده را می‌بینیم که داخل یک اتاق ترسناک شبیه به اتاق‌هایی که در فیلم‌های ترسناک می‌بینیم ایستاده و یک ژاکت مخصوص افراد دیوانه هم تنش کردند و دست‌هایش را با آن بستند. به هر ترتیبی او خودش را آزاد می‌کند و با یک کاشی شکسته نوک تیز رگ دستش را میزند. در ادامه می‌بینیم که خواننده از ساختمان تیمارستان فرار می‌کند. زخم دستش را می‌بندد و به این شکل خودش را نجات می‌دهد.

در پرده دوم یک دختر را می‌بینیم که با دهان و دست و پای بسته روی صندلی نشسته و خواننده هم رو به رویش ایستاده و مشغول ساخت یک وسیله است که خیلی زود معلوم می‌شود که تابوت است. آن دختری هم که به صندلی بسته شده است دوست دختر سابق خواننده بوده که با خیانتش او را به این حال انداخته است. در پرده آخر هم می‌بینیم خواننده دوست دختر سابقش را داخل تابوت می‌اندازد و زنده به گورش می‌کند. البته خوشبختانه پلیس سر می‌رسد و خواننده را دستگیر می‌کند.

ضمن تبریک به کارگردن این ویدیو که توانسته است این روایت جذاب و سینمایی را در یک ویدیوی چند دقیقه‌ای بگنجاند یک مورد به ذهنم رسید. عمده مخاطب موسیقی‌ رپ جوانان و نوجوانان هستند. جوانان نوجوانانی که در چند دقیقه شاهد خودکشی و دگر کشی توسط خواننده هستند و همراه با این تصاویر خشن آهنگ سراسر تنفر او را هم گوش می‌کنند چه حالی پیدا می‌کنند. آن وقت‌ها که ما رپ گوش می‌کردیم کارها یا اجتماعی/ اعتراضی بود یا شیش و هشت، خبری از این موسیقی‌های خشن نبود. شما در این مورد چطور فکر می‌کنید؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۵

javascript code

وبلاگ بیان بهترین سرویس دهنده وبلاگ ایرانی است که تا به حال با آن کار کردم. یکی از ویژگی‌های مثبت بیان این است که وبلاگ‌ها را با نمایش تبلیغات شلوغ نمی‌کند و در عوض با فروش یکسری امکانات اختیاری به وبلاگ‌نویسان کسب درآمد می‌کند. مواردی مثل فضای ذخیره سازی بیشتر، امکان ارسال فایل‌های حجیم‌تر، اتصال دامنه به وبلاگ و ... . اما  پولی کردن امکان درج کدهای جاوا اسکریپت، iframe و flash و ... واقعا بی‌انصافی است. یعنی اگر من بخواهم یک ویدیو را که در وبسایت آپارات قرار دارد را درون وبلاگم نمایش بدهم ابتدا باید از بخش امکانات اختیاری امکان استفاده از جاوا اسکریپت را به قیمت ده هزارتومان برای یکسال خریداری کنم.

فکر می‌کنم بیان تنها سرویس دهنده‌ی وبلاگی است که درج ویدیو در وبلاگ را پولی کرده است. باز جای شکرش باقی است که هنوز امکان درج تصویر در وبلاگ رایگان است. متوجه هستم که مدل درآمد بیان از فروش امکانات بیشتر به وبلاگ‌نویسان است اما کسب درآمد به این شکل که امکان درج ویدیو در وبلاگ را پولی کنیم واقعا ظالمانه است. خوب است دوستان فعال در بیان نگاهی به سرویس وبلاگدهی وردپرس بی‌اندازند. وردپرس در کنار پنل رایگان پنل‌های حرفه‌ای هم دارد که با خرید هرکدام امکانات بیشتری در اختیار وبلاگ نویس قرار می‌گیرد. امکاناتی مانند استفاده از قالب‌های شخص ثالث، نصب افزونه و ... . درج ویدیو جزو امکانات پایه هر سرویس وبلاگدهی است و نباید آن‌ها را جزء امکانات اضافه‌ای که در ازای پرداخت پول در دسترس است قرار داد.

امیدوارم این یادداشت من به سمع و نظر مدیران بیان برسد و در این رابطه تجدید نظری بفرمایند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۱